آقا طاهای نازنینآقا طاهای نازنین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
مریمنازمریمناز، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

طاها،زیباترین هدیه خداوند

اردیبهشت،بهشت خداست

بنام خدا تاریخ عکس :::بهمن 94 ساعت 6 صدای موبایلم برای خواندن نمازم بیدارم میکنه.توی دلم می گم فقط 5 دقیقه دیگه بخوابم،نه بیشتر ..شیطون خیلی خوب کارشو بلده..کور خوندی آقا..آهنگی واسه بیداری نمازم گذاشتم که عمرا با شنیدنش خواب بمونم. نماز صبح رو در اتاق پسرم می خونم..با زمزمه ای بلند.دعا و زیارت روز و بعد سوره واقعه...وضع بازار خراب است ،باید بیشتر از سابق سوره واقعه رو تلاوت کرد. عزیزی می گفتن هر زمان وضع جیبم خراب می شود،محال است این سوره مبارک رو بخونم و جواب نگیرم .. کلی کار عقب افتاده دارم اما وقتی نزدیک اتاقم می شم، انگاری پلکام سنگین می شن..اما نه.امروز نه..هوا عالیه..فوق العادست.بهاریه ،اردیبهشتیه.می فهمی ا...
12 ارديبهشت 1395

سلامی دوباره....

بنام خدا سلام.سلامی دوباره بعد از یک غیبت طولانی..کی فکرش رو می کرد که اینهمه غیبت و ننوشتن رو بشه تحمل کرد ؟اما شد..چقدر شرایط و روحیات انسانها تغییر پذیره ..الله اکبر از این موجود دوپا.. سعی دارم کمی مطالب وبلاگمون رو به سمت تجربیاتم سوق بدم و در کنار خاطرات شیرین و تلخمون راهکار برخورد با مشکلاتمون رو بازگو کنم.. اینم یکی از نشانه های تکامل بنده و تغییر رویه. عکس 3 سال و 3 ماهگی اقا طاها چقدر گرد و خاک نشسته بود به این خاطراتمان..قول نمی دهم که مرتب بنویسم،اما سعی خواهم کرد ..چون می دانم روزی،ماهی ،سالی این خاطرات شیرین بدردم خواهند خورد... ...
28 آبان 1394

سهراب سپهری ،زیبا گفت:

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ... اهل كاشانم. روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی . مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .دوستانی ، بهتر از آب روان .     و خدایی كه در این نزدیكی است :   اهل کاشانم روزگارم بد نیست ... اهل كاشانم. روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی . مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .دوستانی ، بهتر از آب روان .     و خدایی كه در ...
15 فروردين 1394

بهار زیبا می اید...

بنام خالق زیباییها.. بهار زیبا تو راهه..و این بهار برایمان زیباتر از قبل خواهد بود.ان شاالله،تنها به خاطر حضور سبز توست،صحبت می کنی به چه زیبایی،که تنها خدا داند و بس ..درٌ و گوهر از لبانت جاری می شود و قند در دل من و بابایی،آب.به همدیگه نگاهی می کنیم و از شوق سخنان زیبایت،لبخندی می زنیم از سر شوق.. دغدغه های قبل از عید رو دوست دارم.حال و هواش رو دوست دارم.بوی تازگی تو خونه ها موج می زنه.بوی خونه تکونی.فرشهای اویزون از تراس خانه ها،گل فروشهای کنار خیابان، گلهای همیشه بهار و پامچال و بنفشه های رنگارنگ،سنبل های خوش عطر روی هفت سین،بلوارهای پر گل خیابون و....دست فروشهای امیدوار به فروش شبهای عید..سبزه های گوناگون و ماهی های قرمز ،پری...
27 اسفند 1393

طاهای31 و 32 ماهه ما

بنام خدای بهار با تاخیری بس فراوان،بزرگتر شدنت ،مهربانتر شدنت،مونس و مرهم دلها شدنت،مبارک.خدا را شکر که هستیم و این روزهای سراسر زیبا را در کنار پدرت می بینیم ... کیک 50 امین سالروز تولد مامان جون عزیزتر از جانمان و جشن تولد ،هدیه خانواده سه نفری ما به مامان جون عزیز که خیلی بیشتر از اینها گردن ما حق دارن .12 بهمن 1393 هر چقدر تلاش کردم که به تبریک 31 ماه برسم،کم آوردم و بس دویدم و نرسیدم.آخه امسال بعد سه  سال یه خونه تکونی اساسی کردم و حسابی خونه و خودمون و کمد ها رو تکوندم،یه عزیزی می گفتن از خونه تکونی خوششون نمی یاد،اما با تمام کارها و خستگیهاش,عجب رسم زیبا و بجاییه ،که اگر نبود چه به روز خونه هامون می ...
27 اسفند 1393

بای بای پوشک و جملاتی زیبا

بنام او که حق است... انگاری همین دیروز بود که کلمات شیرینت رو تو وبلاگت تایپ می کردم...نفهمیدم کی این همه لغت و جمله یاد گرفتی و حالا تحویلم می دی....وااااااااااای خدای من ،خیلی شیرین صحبت می کنی و این دل من هزار تیکه می شه واسه هر جملت... راستی یادم رفت که بگم از اوایل بهمن شروع کردیم برای ترک پوشک،روزهای اول بسیار سخت ،اما خدا رو شکر بعد دو هفته اوضاع و احوالمون بهتره..اما هنوز کار داریم تا رسیدن به هدف.. بقل زبان شیرینت::مامانی من دیگه مردشدم،بزرگ شدم.بیبی نیستم مامان..غذا می خورم بزرگ بشم،پوشک نمی پوشم،آخه می خوام برم مدرسه .بله مامان؟؟.. بله جان شیرینم بله عشقم ،روحم،جانم.. :::و این هم جشن کوچکی با مزمون...
19 بهمن 1393