آقا طاهای نازنینآقا طاهای نازنین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره
مریمنازمریمناز، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

طاها،زیباترین هدیه خداوند

طاهای 22 ماهه ما

1393/3/4 1:57
نویسنده : ماما شقایق
443 بازدید
اشتراک گذاری

آشوب همان حس غریبی ست كه دارم
وقتی كه به لب های تو لبخند نباشد...

نازنین مادر،میوه دل مادر،ای مالک زیباترین لبخند عالم،تا بی نهایت دوستت دارم و تا زنده ام لبخند بزن...

                         

تولد 22 ماهگیت مبارک.

تاخیر تبریک مادر ،نه از کاهلی بود،بلکه از بی عکسی بود.نمی دونم چرا عکسها تو لپ تاب ریخته نمی شه.به هر دری زدیم ،اما تا بحال بی نتیجه ماند.ما هم که خاطرات بی تصویر به دلمان نمی نشیند،از عکسهای گذشته گل رویمان مدد می گیریم تا بعد.عکسهای زیبایت بماند طلب چشمان قشنگت،ای یار مهربانم.

اماو اما......این ماه با همه فراز و نشیبش بی مثال بود و به یاد ماندنی..به چندین علت...

هوووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااا ،

1 -تموم شد.کابوس دندونات به اتمام رسید،باورم نمی شه،اما حقیقت داره. و من خیلی خیلی خوشحالم.خدایا شکرت،من نوکرتم.

2 -تموم شد.سرمای جانسوزمان از تن به در رفت و ما خوبیم.این یعنی ته  ته خوشبختی،یک تن سالم و شبهای بدون درد دندان.خدایا شکرت.من عاشقتم.

3-همه اینها یکطرف،زیارت آقا امام رضا(ع) آنطرف.شما رو وقتی که سه ماه تو دل مامانی بودی،نظر پابوس آقا کردیم.و چقدر چسبید زیارت آقا جونم.هر روز به عکس رو دیوار نگاه می کنی و دستت رو می زاری رو سینت و به آقا سلام می گی و من مادر غرقه در خوشبختی می شم.خدایا شکرت.من فدایتم.

4-بهتر از همیشه می خوابی و غذا می خوری.البته این به معنای خیلی خوب نیست.اما به همین هم راضیه راضیم.خدایا شکرت.من دوست دارم.

تو آسمانی و من جوجه "بازِ" کوچکی أم

که فکر فتحِ توأم در جهانِ کودکی أم...

شیرین شدی مثل عسل.فلفل شدی  بی اندازه....

با هم خوشیم و روزهای زیبای بهاریمون رو سپری می کنیم.من و بابایی هر جایی که احساس کنیم می تونه واست جالب و لذت بخش باشه،ازت دریغ نمی کنیم...

تمام سعیم بر اینه که در حد توانم از کودکیت لذت ببری و همه چیز رو از نزدیک ببینیم و لمس کنیم و تجربه کنیم.

حالا این همه چیز می تونه دیدن یک کرم خاکی توی گلدون ،یاچیدن علفهای هرز باغچه،یا بازی با سنگ و گل و آب  یا شنا در استخر و یا بازی در پارک،ویا رفتن به فروشگاه و یا آرایشگاه وقالب زدن بر ماسه های ساحل دریا و  .....و.....باشد.همش برای من مادر خاطرست ،نه از وجود آن ابزارها بلکه از حضور بی مثال توست .

حالا می خوام یه کوچولو از فلفلیات بگم که وقتی بزرگتر شدی نگی :::"ببین مامان من از اولش آقا بودم و بی دردسر".که البته هم هستی اما با کمی چاشنی فلفل..

مشغول آماده شدن برای بیرون رفتن از خونه بودم که با اون صدای دلنشینت صدام کردی:مامایی ./ مادر:جان مادر /.میوه دل::بین بین.ایندا.داخت./مادر:کجا عشقم/طاها:ایندا(البته با کلی ذوق و هیجان)/مادر :وای چقدر قشنگ کشیدی مامی جون(تو دلم خونه،اما لبم خندون.چرا که ابزار نقاشی ،کرم عزیزم بوده که با قوطی خالیش چشام گرد شد.اما مگه می شه به اون همه ذوق و خوشی لبخند نزد.الهی که مادر فدای اون انگشتای هنر مندت.اگه با جان مادر هم می توانی بازی کنی و لذت ببری ،تقدیم وجودت می کنم،ای از جان شیرینتر مادر.

و اما روزی دیگر که ما خیالمان از خالی شدن کرم راحت شده بود ،تن نازدانیمان لباس پوشانده و خود در حال اماده شدن ،چشممان به دیدن دوباره نقاشی زیبایتان روشن شد.نگو این فلفل شیرین در قوطی کرم ما را برای روز مبدا نگه داشته بود و چقدر دنیای تو زیباست،ای زیبا ی مادر.

خاطرات این ماه  ادامه دارد....و تا شبی  خوشتر روزگارتان خوش..

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

خاله جون
7 خرداد 93 22:03
عاشقتم دوردونیه خاله،بس که بامزه اییییییی،22ماهگیت هم مبارک نفس خاله ما چاکرتیم خاله جون
بابا حمید
10 خرداد 93 17:03
هر لحظه که طاها جونو میبینم تمام خستگی ها فرار میکنن عمر بابایی