حرکت؛برکت ماه رمضان
شاکیم از مردمی که تموم هم و غمشون شده دخالت تو کار خدا.شاکیم از بس همه پرسیدن :پسرت راه افتاد
دیر نشده
فلان کس بچش میدوه. هنوز حرف نمی زنه
فلانی عین طوطی حرف می زنه
.
چرا کسی از قشنگترین کتاب،زیباترین موسیقی ،از بامزه ترین کار،ازبهترین بازیها،از بهترین روش واسه غذا خوردن،بهترین ساعت خواب بچه ها و..............خیلی چیزهای مفید دیگه حرف نمی زنه؟؟؟
بباین یه قولی بهم بدیم .الان می گم
::::
بباین دل مشغولیامون متفاوت بشه از بقیه مردم.توانمون رو بزاریم رو تربیت بچه هامون تا راه رفتنشون .با بازی کردن با پچه هامون بهشون بفهمونیم که چقدر واسمون مهمتر از فیلم و کارهای پی در پی خونه و گذراندن وقت با دوستانمون و...... هستن .پس نیاز داریم تا دیدمون رو به زندگی عوض کنیم.و دیگه ناراحت نشیم از پرسشهای بقیه.
هیچوقت از خدا نپرسیدم :پس کی قرار طاهام راه بیفته.بلکه کمتر حرص و جوش بخوری واسه گرفتن وسایل.همیشه میگفتم هر وقت خدا بخواد طاهام راه می یوفته. وقتی دوستات رو می دیدی که همه یه حرکتی می کنن اما تو پسرک مامان تنها با داد زدن و زوری که به خودت می یاوردی به وسیله مورد نظرت میرسیدی.ومن تنها بخاطر خودت ناراحت بودم.
اما ماه رمضان با برکت از راه رسید.از اول ماه آروم آروم در طی چند روز شروع کردی به چهار دست و پا رفتن. اوایل چند تا ضربه خوردی اما واسه مرد شدنت لازم بود
.و امروز خدا رو شکر خودت رو به هر جا که بخوای میرسونی.و من لذت می برم از دیدن سعی و تلاشت.

اینجا گذاشتمت رو فرش بازیت و رفتم تو آشپزخونه(خیالم از وسایل اطرافت راحته .چون تقریبا تموم خونه رو واسه قدمهای شما از بابت ایمنی پاک سازی کردم) .در یک چشم بهم زدن ،بی سرو صدا رفتی سراغ شکار اول صبحت.طاههههههههههههههها میمیرم برات.


خونه مادرجون اینا در رشت.روی پاهات وایستادی ومن و بابایی ومادرجون و حسام و..از خوشحالی حسابی تشویقت کردیم .بابایی این عکس رو از شما گرفتن.
و باز هم خدایا شکرت



حرکت؛برکت ماه رمضان
