آقا طاهای نازنینآقا طاهای نازنین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره
مریمنازمریمناز، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

طاها،زیباترین هدیه خداوند

جشن تولد 1سالگی

1392/5/31 3:22
نویسنده : ماما شقایق
4,558 بازدید
اشتراک گذاری

خدا رو شکر که بعد ازیک غیبت طولانی ،فرصت شد که باز هم واست بنویسم ،شیرینی زندگی من.توی این مدت سخت درگیر تدارک تولد شما و بیماریت و بی قراری دندونت و.... بودم.خدارو شکر دندونت تشریف آورد.و باز خدا رو شکر که سومین تولد 1 سالگیت هم به خوبی و خوشی برگذار  شد .خیلی ناقلایی مامانیقهقهه3تا تولدخیال باطل:::::

از همه اونایی که واسه تولدت زحمت کشیدن تشکر می کنم: از بابایی که  واست سنگ تموم گذاشت و توی این هفته حسابی واست وقت گذاشت و خرج کرد. از مامان جون که مثل همیشه از جونش مایه گذاشت و تا دقایق آخر در خدمت شما بودن و تا آخر شب مشغول جابجایی .از خاله جون که با نی نی تو شکمش حسابی خسته شد و ما رو شرمنده خودش کرد.از زندایی جون ،خانم عباسی و خاله مهسا که از روز قبل کمک مامان بودن تا بعد از جشن از تهیه غذا گرفته تا فیلم برداری و خاله پانته آ،خاله دنیا و خاله دریا و خاله فرشته که زحمت عکاسی با ایشون بودو.....

و همه مهمونهای عزیزی که وجودشون دلگرمی بود برای جشن ماو با حضورشون نشون دادن که دوستمون دارن،از همگی ممنون و سپاسگذارم.مخصوصا مادر جون و پدر جون و عموهای عزیز و عمه جون که از رشت فقط و فقط واسه تولد شما امدن.و دایی مامان و دایی جون وعمو داود و.....از همگی ممنونم.ماچ

تولد اول:::::

روز 27 تیر ماه در ماه مبارک رمضان تولد شما به صورت کاملاخصوصی برگذار شد.(همانطور که در پست های قبل نوشتم)

تولد دوم:::::

قصه تولد دوم از اونجا شروع می شه که یک روز قبل از تولد بزرگ شما ،ساعت 2 شب تب و لرز شدیدی می کنی و بعد اسهال و استفراغ و ...طوری که باعث وحشت من و بابا شد و این وضعیت تا چندین روز ادامه داشت تا به لطف خدا وبا داروهای دکتر بهتر و بهتر شدی و ما موندیم و این همه دوست و آشنا که دعوت کزده بودیم.

 

آخ که فدای اون مظلومییتت بشم من .می میرم واسه اون نگاهت.

خلاصه به همه زنگ زدیم و تولد کنسل شد،اما مهمونهای راه دور که از تهران تشریف آوردن چیسوالاین همه راه واسه فلفل مامان ،طاهای نازنین امدن ،بدون تولد که نمی شه.پس دومین تولد به این منوال برگذار شد.و چقدر هم خوش گذشت....

ترامیسو شب تولد که باکلی عجله نوشته بودم:طاها تولدت مبارک.چون تولد دوم یکهو پیش امد و مامان تنها نگرانیم خسته نشدن شما بود از عکس گرفتن میز شام انصراف دادم.

تولد سوم:::::

الحمد الله تولد اصلی شما بعد از کلی تاخیر در 24 مرداد ماه  سال 92در ساعت 5 بعد از ظهر روز پنجشنبه بر گذار شد و همش دعا می کردم که دیگه چیزی پیش نیاد .انجا بود که باز توکل به خدا کردم و او باز من رو شرمنده مهربونیش کرد . خدا رو شکر

عکسها از اون جهت برش داده شدن چون تمام جشن بغل مامان بودی.و باز مامان تمام سعیم بر این بود که خسته نشی شاهزاده قصه های مامان.و در عین حال به شما و دوستات خوش بگذره.توی این سبد همgift های دوستاته .که به هر کدوم مناسب سنشون یک کتاب هدیه دادی.(کاغذ کادو کتابها زحمت خاله جونو پسر خاله جونهماچ)

این روزنامه دیواری گویای این حقیقته که زندگی عین یک چشم بر هم زدن مگذره.انگاری همین دیروز بود که این لباسها رو دایی جون و زندایی جون واسه شما خریده بودن و مامان تو جشن دهه پوشونده بودم تنت.واسه خودت مردی شدی.

کیک تولد رو دوست نداشتم بن تن یا باب اسفنجی و یا.....سفارش بدم .چون اعتقادی به این شخصیتهای کارتونی غربی ندارم .البته زمانی که شما بزرگتر شدی مامان به سلیقت احترام می زارم و شما در انتخاب شکل کیک تولدت آزادی، دردونه من.

بخاطر این خرگوش رو انتخاب کردم ،چون همیشه صدات می کنم خرگوش مامان و بعد می خونم..

خرگوش بازیگوشم    خیلی درازه گوشم        لحاف گرم موهام      ببین چه نرمه موهام

ناگفته نمونه که میز غذا در این عکس کامل نیست اما تنها عکس موجود همین بوده.نوش جان همه مهمونا.امیدوارم به همگی  مخصوصا بچه ها خوش گذشته باشه.

 

 ودر انتهامجددا از همه کسانی که در بر پایی جشن کمک کردن ممنونم،مخصوصا مامان جون مهربون که تا حالا تنها بخاطر علاقشون به شماخیلی  زحمت شمارو کشیدن و بابایی که هر چی از عشق و علاقش به شما بگم کم گفتم.هیچ نیرویی نمی تونه بابایی خسته رو جابجا کنه،إلا إلا إلا....طاها

طاهای دوست داشتنی ،بابا هیچوقت واست خسته نیست.همیشه بهترین چیزها رو واسه شما می خوان و تموم سعیش رو واسه داشتن یک زندگی راحت واسه من و شما میکنه.پس خدا قوت بابایی دوست داشتی.

انشالله با تن سالم،120 ساله بشی نازنین نگارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان نیلا
3 شهریور 92 0:31
طاها جان تولدت مبارک باشه عزیزم،من و نیلا خیلی دوست داشتیم که تو جشن شما باشیم افسوس که نشد نیلا جون اگه یکم بزرگتر بود از حق خودش برای حضور تو جشن دفاع میکرد!مامان شقایق هم خسته نباشه با این همه زحمتی که برای جشن شما کشید،ایشااله جشن های بزرگتر،همیشه خندون باشی عزیزم


ممنون مامان الهام عزیز .مطميناّ با حضور شما مامان و دختر گل به شادی جشنمون افزوده می شد،اما یقین دارم اگر می تونستید حتما می یومدید .انشاالله سال دیگه.نیلا جون رو ببوس.