طاهای 15 ماهه ما




مبارک مبارک .تولد 15 ماهگیت مبارک.
مادر به فدای اون فد وبالای رعنات نازنین مادر.


و اما شازده کوچولوی ما،وروجکی شدی واسه خودت.تو تموم مهمونیامون گل مجلسی و کلی دلبری می کنی و همه رو عاشق شیرین کاریات می کنی.تو این عکس داری واسه دو مرد کهنسال که هم شهرکیمون هستن بای بای می کنی. با همه آشنایی و اصلا غریبگی نمی کنی .و همیشه بهت افتخار می کنم،پسر خوش مشرب مامانی.

هر زمان مهمونی در کنارمون باشد آنها رو وارد مجلس بزم و شادیمون می کنی و وادار به دست زدن می کنی .به تک تک مهمونها اشاره می کنی و با بی زبونی امر می فرمایید:که واستون دست بزنند و خودتون به تنهایی ویا به همراه مامان و بابا دست در دست هم می رقصیم.
پله های خونه مامان جون اینا و خودمون رو به سرعت بالا می ری و هر زمان تصمیم به بالا رفتن داری از مامان اجازه می گیری.می گی =ماما ،ایندا ایندا و یا ماما نه نه.یعنی می خوام برم بالا مامانی .و همیشه می خوای که همراهت باشیم.من یا بابایی.خدا رو شکر که خیلی محتاطی و با احتیاط کامل پله ها رو پایین می یای.چقدر افتخار می کنی به خودت وقتی مثله یک مرد میری بالا و بعد پایین.ماهم به شما افتخار می کنیم و براتون یه کف مرتب می زنیم.(البته به اصرار شما
)خودتم ،خودتو تشویق می کنی.
پیشی من،ملوس مامان،مهربون مادر،آخه دنیای من با چه زبونی بگم عاشقتم.دیوونتم.منو با دلبریات کشتی.می خوام یک ساعت بخوابونمت رو زمین و سر تا پاتو غرق بوسه کنم.

این چند روز حسابی با دایی جون و زندایی جون وقت گذروندیم ویک کادو خوشگلم ازشون دریافت کردی.به قول خودت ::جی جه(انواع حیوانات وحشی).طبق معمول باز ما رو شرمنده خودشون کردن. دستشون درد نکنه.


به همراه بابا جون و مامان جون و دایی جون رفتیم نانو وشامی خوردیمو خوش گذشت. به سمت پای بابا جون اشاره دادی و دستاتو باز کردی ،یعنی::بیا جلو ،من و بغل بگیر و بگردون.
خلاصه اینکه با زبان اشاره همه منظورت رو می رسونی و چقدر خوبه که می تونیم بفهمیمت.
همچنان لحظه اذان،هر کاری رو تعطیل می کنی وبا دستان رو به آسمون زیر لب چیزی زمزمه می کنی،که می دونم جز ذکر خدا نیست.
بخاطر دندونات این روزها میل به غذا نداری ،پس واسه خوردنت به هر سازی میرقصیم

مامان شعر دست دست بزنید ،حالا ........ رو واست میخونم و وقتی به این قسمت میرسیم: دستا به کمر حالا /دستاتو می زاری رو شکمت ومثل مامان خم و راست می شی و قهقه میزنی و اونوقته که می گیرمت ویه کشتی حسابی با هم می گیریم و می چلونمت. و باز خدایا شکرت.
خودت غذاتو می خوری ،البته اگر میل داشته باشی و کمتر به مامان و بابایی اجازه میدی تا بهتون کمک کنیم
اینجا داری برنامه مورد علاقت رو می بینی.حتی پلک هم نمی زنی.

یواش یواش،وا رفتی، جان شیرین مادر.
دووووووووووووووووووست دارم.چکار کنم از شدت عشق؟



طاهای 15 ماهه ما
