شروع تابستان تو ...
بنام خداوند خالق زیباییها... (این کلاه کودکی بابایی جونه،واسه همین خیلی دوستش داری.و دست به دست از بابایی به پارسا جون.از پارسا به الهه جون .از الهه به شما رسیده.عکس مربوط به اوایل بهاره) همیشه عاشق بهار بودم و هستم و با یاداین فصل زیبا عطر خوش بهارنارنج در وجودم می پیچد و هوای دلپذیر و روحی نو...اما با حضور نازنینت،تابستان رنگ دیگری یافت،خنکای جانم شد و 9 ماه انتظار برای فرا رسیدن تابستان و تیر ماه حظور تو ،معنای انتظار حقیقی را برایم تدایی کرد. ای کاش، ای کاش، انتظار آقامون را همینگونه می کشیدم.اما افسوس و صد افسوس و تاسف از منِ منتظر ظهور.بماند شرمندگیم از خدایم و آقایم،صاحب الزمان..... روزهای خوش و خاطره انگیزی...











