آقا طاهای نازنینآقا طاهای نازنین، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
مریمنازمریمناز، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

طاها،زیباترین هدیه خداوند

بازی با همبازی

نمیدونم چرا باز این اینترنت ما نفتی شد؟!خدا می دونه چند بار این پست رو نوشتم و بابت قطع اینترنت چند بار مثل اسپند رو آتیش از عصبانیت بالا و پایین پریدم و حال با چه امیدی باز می نویسم؟؟؟؟ خدا رو شکر که از بازی فردی خارج شدی وبه سمت بازی دسته جمعی رو آوردی.البته که مختص سنت بوده تنها تنها بازی کردن وصد البته که دیگه واسه خودت مردی شدی ناز دونه ،دوردونه. با شرمندگی فراوان که سه هفته ای بیشتر از عمر این عکس می گذرد...    چقدر لذت بخش بود دیدار این دو نازنین.ای کاش همیشه عمر، کودک می ماندیم و هیچ وقت پی به تفاوت دختر یا پسر بودنمان نمی بردیم.همه با هم یکی بودیم و هم بازی.فعلا لذت ببرید از بازیه با هم . بعد از بغل گرفتن و ...
19 آبان 1392

ابتکار نقاشی

قصه ما از اونجایی شروع می شه که ..... طبق برنامه هفتگی دوشنبه ها یکی از روزهای حموم ماست.البته حموم  که چه ارز کنم،:: ابتدا به فرمان پادشاه نقاش ما: داَاااخت یعنی  می خواهیم نقاشی بکشیم،بعد با فراق خاطر و اشاره به سمت وان ::ایندا ایندا یعنی وان علیا حضرت باید آماده شود برای مرحله آب بازی و بعد ::ماما ماما با انگشت اشاره به سمت شلنگ اختصاصی عالی جناب یعنی بده بیاد اون شلنگ ما را.ومادر فرمان بردار سر شلنگ توالت فرنگی بی نوا را به هر زور و فشاریست درون شلنگ عزیز تر از جان سرورمان می کنیم و آب را میزان کرده ،ولرم؛به دست  ایشان میدهیم و هر از گاهی ولرم بودن آن را چک می کنیم،امان از لحظه ای که کمی این آب...
14 آبان 1392

اولین ایستادنها

عاشق و فدا و هلاک این ذوق و اشتیاق بعد از ایستادنتم ،ای زیباترین هدیه خداوند زیبا. هر وقت رو پاهات می ایستی،کلی خودت رو تشویق می کنی و همونطور سر پا،سر سری میکنی و تکونای دلبری میدی اون قد و بالای رعنات رو. هزار ماشاالله. ...
14 آبان 1392

واکسن آنفولانزا 2

امروز واسه واکسن خودمون رفتیم درمانگاه.به اقای رزاقی مشکلی که واسه شما پیش امده بود رو بازگو کردم.ایشون گفتن شما به واکسن حساسیت نشون دادی.و مرحله دوم رو نباید تزریق کنی.و فرمودن که می تونست خیلی خطرناک تر از این هم بشه.اگر ذزه ای بیشتر تزریق میشد ممکن بود خیلی خیلی خطرناک بشه.به نقل از ایشون نباید از انار بعذ از واکسن میل می کردیم.کلا فرمودن در تمام واکسن ها تا چند روز نخورید.که این مادر از دنیا بی خبرت هر چقدر توانستم آب انار گرفتم تا نوش جان کنید.باید شربت دیفن هیدرامین داده میشد،که علارقم پرسش مامان از ایشون،چیزی به مادر نگفتن.پنجشنبه و جمعه هم که همه خاموش بودند و غیر دسترس.البنه صحت مطالب فوق رو بعد از مشورت با پزشک متخصص پسرکم تو ا...
12 آبان 1392

خنده رضایت

ببین چقدر شیرین واسه مامان می خندی.دل آدم آب می شه واسه اون خنده هات.منو می کشی با اون نگاهه سراسر عشقت.چی تو دنیا قشنگتر از لبخند تو می تونه باشه،گل پسرم.قند عسلم؟؟ امیدوارم با دیدن عکسها نیت خندهها کاملا مشخص شده باشن.این همه خندههای صدا دار و زیبا،واسه این بودن که پیشگیری کنن از نه نه نه! مامان.و نتیجه هم داد. بله ،قابل ذکره که این خنده ها به تقلید از بابا جون هست. یه روز بابا جون هی الکی خندیدن و خندیدن.اونم واسه نازدونه ما.شما هم طولی نکشید که یاد گرفتی واز اون روز الکی با صدای بلند می خندی و باعث خنده همه ماها می شی.از بس که با مزه می خندی . با شادی تو شادم.با غمت ،بی قرار.با لبخندتوست که دگر آرزویی ندار...
12 آبان 1392

آشپز کوچولو

همیشه مخالف این بودم که بچه بره رو کابینت بشینه،چون بعدها بزرگتر شد این رفتار نادرست ،عادتش می شه.بهر حال از قدیم گفتن : هر چی بدت بیاد سرت می یاد. چه کنم اینم بازی روزگاره.تا بحال شاهزاده مامانی هیچوقت رو کابینت ننشسته بودی ،تا اینکه مامن دچار کمر دردهای مضمن شدم و هر از گاهی که بهانه بغل مامان رو می گرفتی ،چاره ای جز نشوندن  در کنار خودم در هین آشپزی ندیدم. سعی کردم  شرایطی رو واست فراهم کنم تا بازی هدفندی بر روی کابینت داشته باشی.بازی با نمک :با قاشق نمک رو ور می داری میریزیم تو لیوان.بعد لیوان رو خالی می کنیم تو ظرف نمک.   بعضی وقتا هم مثل امروز با هم عصرونه پنکک با مغز گردو و...
12 آبان 1392

واکسن آنفولانزا

با کلی زحمت و سفارش و پیگیری و پارتی بازی ،خلاصه به لطف خدا و دایی افلاطون واکسن آنفولانزا ،این در نایاب رو از رامسر به سفارش دایی تهیه کردیم و از دکتر شما دستور تزریق رو گرفتیم و خوشحال از تهیه واکسن بودیم،که ..... بیشتر از یک دقیقه گریه نکردی و مثل همیشه مردونه برخورد کردی.آفرین پسرم....... فردای واکسن دیدم تمام دست و پای شما دونه دونه زده.از ریز گرفته تا درشت.نگران از این دونه ها.پنجشنبه بود و دسترسی به دکتر غیر ممکن.خیلی نگران دونه هات بودیم.جمعه این دونه ها آنقدر روی زانوت زیاد شده بود که توان چهار دست و پا رفتن نداشتی.خونه مامان جون بودیم و همه سعی کردیم تا می تونیم شما رو بغل بگیریم ، بیرون از منزل بچرخونیم و هر کاری کنی...
12 آبان 1392

تعطیلات عید غدیر

بعد از تقریبا یک ماه رفتیم دیار بابایی،که هم دیداری تازه کرده باشیم و هم این عید بزرگ رو از نزدیک خدمت بزرگترهامون تبریک گفته باشیم.کلی خوش گذروندی.پادشاهی می کنی دلبر نازم.چه دیار مامانی که یکی یک دونه ای و کلی خاطر خواه داری،چه دیار بابایی که نوه آخری و واسه بقیه نوه ها سر گرمی هستی و عاشقتن. کلی با پارسا بازی می کردی ،پارسا عزیز زن عمو دراز می کشید و شما هم سرتو می زاشتی رو شکمش و پارسا شکمش رو بالا و پاییین می برد خلاصه نفهمیدیم چرا اینقدر از این بازی لذت می بردی،اما مهم چیز دیگه ای بود،شما داشتی با پسر عموت بازی می کردی و مطمینا همین باعث اون همه خوشحالی بود. موقع حرکت به سمت رشت بارون شدیدی باریدن گرفت و شما واسه اولین بار ا...
12 آبان 1392

اولین ایستادن :: اولین سجاده

بنام خدایی که همین نزدیکیست.وبه یاد خدایی که خالق توست. سلام نازنین مادر یه غیبت طولانی داشتم،که بابتش شرمندم.غیبتم نه از سر تنبلی و کوتاهی بود ونه از بابت خستگی.بخاطر کمر دردی که دارم و.... ،این مدتها درگیر دکتر رفتن بودم وبه توصیه پزشکم وهم ناتوانی خودم نمی تونستم بشینم و تایپ کنم.دراز کشیده هم که سر 5 دقیقه خوابم می برد وخلاصه تا امروز که دیگه درد رو گزاشتم کنار و پیش خودم گفتم آخه مگه می تونم اولین ایستادنت رو ننویسم !!این همه خوشحالی و ذوق و اشتیاق رو ثبت نکنم؟؟     ای کمر هر چه می خواهی بدرد که چشمانم را به رویت بسته ام تا رویت را کم کنم و کوه استوارم را ثبت کنم. بببببلهههههه.دیروز جمعه ،از حظور بابایی ...
12 آبان 1392

عید غدیر

سهل کنید سخت را   خانه برید بخت را     عید غدیر می رسد ضرب زنید طبل را     پیشه کنید عدل را     عید غدیر می رسد باده دهید جام را       قند زنیدکوزه را         عید غدیر می رسد آب دهید تشنه را      دور کنید غصه را        عید غدیر می رسد حل شود صد مشکلم با گفتن یک یا علی/قلب من خورده گره از روز اول با علی /محرم میقات را گفتم چه گویی زیر لب ؟ /عاشقانه یک تبسم کرد و گفتا      یا علی عید ولایت و ...
2 آبان 1392