آقا طاهای نازنینآقا طاهای نازنین، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
مریمنازمریمناز، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

طاها،زیباترین هدیه خداوند

تعطیلات آخر هفته

از برق چشات می شه فهمید که چقدر سرزمین پدریت رو دوست داری.هم زادگاه بابایی و هم خویشاوندان بابایی همشون دوست داشتنین.عین خود بابایی .از مادر جون مهربون شما بگم که واسه بیدارشدن شما منتظر پلک نیمه باز شما می شینن وبا کوچکترین علایم بیداری شما رو در آغوش می گیرن... 9 (این عکس دز اردیبهشت ماه گرفته شده .واسه مامان ژست نگرفتی چون تو چرت بودی قند عسلم.اون موهای نانازم موهای الهه جون خالست). از بچه های عمو جونا و عمه جون بگم که خیلی دوست دارن و واسه بودن بینشون و ورجه ورجه کردن و بازی باهاشون حسابی هیجان زده میشی .تازه بعضی اوقات یادت می ره یه بابا و مامانیم داشتی .ماهم از بازیت و خوشحالیت لذت میبریم و از دور چشمان مراقب بابا و مامان ...
4 مرداد 1392

انگشت اشاره

مدتیه هر چیزی رو بخوای با انگشت اشارت به اون سمت اشاره می کنی.بارها وبارها این انگشتت رو تا حلق تو دهن بابایی و مامان فرو بردی،اما اون موقع نمی دونستیم که چقدر این انگشت خوشمزه می تونه بدردمون بخوره.مخصوصا که کلی وسیله روی میز غذا باشه و شما هی به خودت فشار بیاری و زور بزنی و ما در جستجوی شی مورد نظر شما باشیم.اونوقته که این انگشت طلایی به داد ما میرسه.فدای اون انگشتت نازنین نگارم. چیزی رو میخوای... به خودت فشار میاری(زور می زنی)....... و اینجا با انگشتان طلایی نشون می دی که چه می طلبی..... خدا رو شکر این لباس خوشگل یکی از هدیه های تولد مامان جونه.دستشون درد نکنه . ...
31 تير 1392

پسر تمیز

خاله جون هر روز زنگ میزنن و میگن پس چی شد عکس این آقا طاها .اینم واسه خاله جون .آخه نمی شه خاله جون رو با نی نی خوشگل تو شمکش زیاد منتظر گذاشت. 2تا توییپ هدیه دوست مامان جون،خانم عباسی هست که دستشون درد نکنه،شما رو حسابی مشغول کردن. حالا چرا پسر تمیز؟؟ بایه نگاه به عکس متوجه میشید..... با یک دست مسواک می زنی وبا دست دیگه، موهاتو شانه می کنی .این یعنی آخر کمالات. مامان قوربون اون کمالاتت بشم عززززززیزم. پشت سرتم  زمین بازیت، گویای همه دل مشغولیهای مامان هست. راستی این ماشینت هدیه مادر جونه.که دستشون واقعا درد نکنه. (یه توضیح در مورد مسواک:چون سایز مسواک انگشتی کوچک بود و قند عسل مامان به مسواک ما...
31 تير 1392

واکسن 1سالگی

چقدر نگاه کردن به بازیت شیرینه.انگاری این دقایق از عمرم کم نمی شه.وباز یاد آور این لطف بزرگ الهی. خدایا شکرت. چند ساعت بعد از واکسیناسین .. هر صبح ،چشمانم رو به عشق دیدن روی ماهت باز می کنم.برق چشمان من.نور چشمان من.طاهای من. مثل یک مرد با واکسنت کنار امدی. و مثل یک مرد به روی خودت نیاوردی ومن چقدراز شب قبل غصه این واکسنت رو خوردم ،مثل همیشه.و خدا رو هزاران بار شکر که آقای رزاقی که زحمت واکسیناسیون شما همیشه با ایشون بوده این بار هم عالی واکسن زدن.ممنون از لطفشون. آخییییییییییییییش .حالا تاواکسن 18ماهگیت فرصت زیاده. دستی که بردی بالا،همون دست واکسن شده هست. مامان قربون دستت،نفس من. این ن...
31 تير 1392

تاب تاب عباسی

الهی فدات بشم عزیزم.چه با ابهت نشستی رو تاب .شاید واسه این که پارک خونه مادر جون ایناست (البته نه واسه خودشون ،چون دقیقا روبروی خونشون هست،می گیم پارک مادر جون) یاشایدم واسه این شعر کودکی هممون که وقتی سوار تاب میشدیم میخوندیم: تاب تاب عباسی      خدا منو نندازی     اگه منو انداختی     بغل بابایی/مامانی بندازی نکته کلیدی، فامیلی قند عسل مامانه که عباسی هست.واین ترانه ملی شاید واسه پسر من سراییده شده باشه نکنه به خودت مغرور شی پسرم. همه ما یه چیزها داریم که بهش بنازیم،اما یادمون باشه تنها چیزی که ارزش نازیدن داره،داشتن یه خدای مهربونه که به یک اندازه مال هممونه. ...
29 تير 1392

اولین آتش

آخ خ خ که هر چی از نمکت بگم،کم گفتم.این روزها خیلی  فلفل شدی.حسابی دلبری میکنی.می تونی فوت کنی .باصوتت ،صوت بزنی وهر وقت میخوای یه کار بد انجام بدی قبل و بعدش دهنت رو باز می کنی و می گی اَه ه ه ه . وبعد باز هم دلبری و ناز کردن ووووووووووووو باز آب شدن قند تو دل مامان.می می رم برات. هر وقت طبق دستور شاهزاده وارد اشپزخونه می شیم ،باید شما چراغ هود رو با اون انگشتای نخودت روشن کنی.چند روز اخیر شیطون گولت زد وهی دستت رو میبردی سمت شعله گاز.خواهشهای مامان هم کار به جایی نبر،پس فکری اندیشیدم .با همه نگرانیم یک شمع جلوی عسل نگه داشتم واجازه دادم تاحرارت شعله شمع رو حس کنی.تازه اونجا بود که فهمیدی وقتی بزرگترها میگیم داغه ،...
25 تير 1392

آب بازی

واسه خوشحال کردنت هر کاری لازم باشه می کنیم.حتی اگه قرار باشه تا مغازه برم ویک استخر بادی واست بخرم.بابا هم تند وتند زنگ می زد پس کی میری؟ کی میخری ؟انگار بابا می خواست هر چه زودترذوق زده شدنت روببینه(البته با عکسهای لحظه به لحظه مامان) نشستن روی صندلی و نگاه  کردن به بازیت چقدر آرامش بخشه.خدای من آخه تو چقدر مهربونی.از روزی که طاهام به دنیا آمد ساعتی رو به خاطر ندارم که شکر این نعمت بزرگت ،طاهای مهربونم رو نکرده باشم .و می دونم که اگر به اندازه تمام ساعتهای عمرم سجده شکر کنم،بازم نمی تونم ذره ای از لطف حق رو ادا کنم.خدایا فقط می تونم بگم شکرت.َ اینهم شیرینترین شیرینی دنیا.خودمونیم حسابی ذوق زده شدی و خوش گذروندی.ما...
24 تير 1392

داداشی

الهه عزیز خاله لاله(این اسمیه که الهه جون واسه من از بچگی گذاشته)،دیشب رو پیش من و دایی جون و به قول خودش داداشی جونش خوابید.البته در منزل مادر جون در رشت.کلی با عسل مامان بازی کردن وبعد پارک وبعد رفتیم خرید این لباسها.چقدر با هم قشنگ بازی می کردین.دلم یه خواهر واسه پسرم خواست مثل الهه خانومم. عمه جون و الهه جون خیلی دوست دارن و  همیشه با هدایا شون ما رو شرمنده میکنن. بوس بوس واینهم پسر ناقلای ما سوار بر سه چرخه ای که از خواهر جون به طاها جون به ارث رسیده.اونهم به خاطر علاقه زیادی که به داداشی شون دارن. رنگ صورتی متن بخاطر الهه عزیز خاله وهمیشه در گوشه وکنار دستهای پر محبت مامان جون که کنار توست و مراقب...
22 تير 1392